هلیاهلیا، تا این لحظه: 10 سال و 3 ماه و 10 روز سن داره

هلیا... هدیه خدا

هلیا جونم در دومین ماهگرد خود به روایت تصویر

  یه چند روز هوا سرد شده بود دیگه میذاشتیمت تو قنداق . میبریمت بیرون     اولین لباس مهمونی که از بین لباسات اندازت شده بود این بود که عزیزجون(مامانی من) برات خریده بود. وای که چه خشگل شدی با این لباس     اون روز هوس کرده بودم کلی عکس با مدلای مختلف ازت بگیرم اینم عکسی که از آب دراومد . ولی بعدش به شدت گریه کردی منم که تنها بودم آخه بابایی رفته بود پارک تا پینگ پنگ بازی کنه.. از دست این بابایی   اینم دختر قشنگم با گل سرای خشگلش >>> ماشالله واقعا ناز شدی مامانی ...
17 شهريور 1395

واکسن دوماهگی هلیا جانم

امروز با بابا بهزاد رفتیم خانه بهداشت تا واکسن دوماهگیشو بزنیم . شانس من مراقب ما نبود و گفت منتظر بمونین ولی چون  بابایی باید میرفت شرکت بهش گفتم برو که دیرت نشه منم که خیلی استرس داشتم آخه گفته بودن که تب میکنه و کلی بی قراری میکنی  . بخش پذیرش صدام زد و یه مراقب دیگه رو معرفی کرد سریع واکسنتو زد تو هم اولش خیلی گریه کردی ولی بعد یه دیقه ساکت شدی. قطره فلج اطفالتم داد بهم گفت قطره استامینوفن بگیرم هر چهار ساعت دو برابر وزنت بهت بدم . گذاشتمت رو ترازو. وزنت شده بود 5 کیلو و 500 ... دیگه سریع اوردمت خونه عزیز جون . الانم که شبه و خونه خودمونیم . و من باید برم شامو بیارم . توی خشگلم بغلمی و تا میزارمت رو تشک نق میزنی و میگی بغ...
16 شهريور 1395
1